جنگ ممسنی

توی حیاط برای خودم یللی می‌روم که بو به دماغم می‌خورد. صبح به این زودی و بو به این خوبی؟ باید از آشپزخانه باشد. هر چند قاطی‌اش بوی زهم و خامی هم هست، اما به ریسک‌اش می‌ارزد. پشت درختِ انجیرِ حیاط سنگر می‌گیرم تا زن[1] از خانه برود بیرون. حالا وقتش است. به سرعت خودم را از راه‌پله‌ها می‌کشم بالا و وارد آشپزخانه می‌شوم. احتیاط می‌کنم تا کیسه‌ی نایلونی خوش‌بو را بی‌صدا از روی سینک بردارم و دوباره برگردم توی حیاط. فعلن صدایی نیست. مشغول ماهی اول می‌شوم که. . . پیش پیش پیشتِ. سرِ ماهیِ یخ‌زده را به دندان می‌گیرم و الفرار. دمپایی از کنارم رد می‌شود و ساقه‌ی نسترن را می‌شکند. حر.ام‌زاده. مرد[2] فحش می‌دهد و دودستی می‌زند توی سرش و سعی می‌کند تا نسترن را صاف نگهدارد. بدشانس است بیچاره. تا آن‌جایی که من می‌دانم، زن عاشق نسترن‌های حیاط است.



[1] خانم فنبری

[2] مش قاسم: دروغ چرا؟ ‌تا قبر آ آ آ ‌آ