آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

پیر بود. از موهای بلند و سفیدش فهمیدم و الا تا آخر هم صورتش را ندیدم. از صندلی عقب هم معلوم بود که باید درویشی چیزی باشد. عدد 110 رو آینه جلو و زلم زیمبوهای فراوان آویزان از گوشه و کنار تاکسی پراید فکسنی‌اش هم فکرم را تأیید می‌کرد. از ونک راه نیفتاده بودیم که پیرمرد درآمد که "مالیات و عوارضو ما می‌دیم اما این شخصی‌ها حالشو می‌برن و به ریش ما هم می‌خندن اما من نمی‌ذارم کافیه ببینم که ... یه‌بار سرهنگ دوی نیروی انتظامی رو فرستادم زاهدان آره من دست به زاهدان فرستادنم خوبه" که توجه من جلب شد " آخه بدبخ نمی‌دونس که سپهبد بازنشسته‌ی ارتشم بش گفتم که زاهدان به عمرت رفتی گف نه گفتم پس پاهاتو آماده کن تا قشنگ آب‌بندی شه درجشو ازش گرفتم قپه مپه‌ها پرید و جاش دو تا ستاره نشس الگانسشم شد موتور الانم احتمالن سر چارراه چه‌کنم زاهدان واساده جریمه هم نمی‌تونه بکنه حرف بزنه کلتو گذاشتن رو ملاجش و تمام درازکش رو آسفالت" 650 تومان کرایه‌ام را دادم "دست به زاهدان فرستادنم حرف نداره رییس کیوسک نیرو انتظامیه تجریش از بچه‌های خط باج می‌خواست رفتم پیشش گفتم حرفای پشت سرت راسه گف راتو بکش برو، فرداش زاهدان..." زیر پل گیشا پیاده شدم.

باااتوم روی قوزک

بهار را

می‌شکند

۱ 

میت درشت‌اندام 

شکفتگی چنار کهن گورستان 

بهار آینده 

 

۲ 

می‌آویزد 

توپ پارچه‌ای کودک را از بند 

مادربزرگ 

 

۳ 

شالیزار

آواز غوک‌ها 

نیمه‌شب تابستان

من مجبور هستم. باید بپذیرم و دم نزنم. انکار نمی‌کنم که در جزئیات ممکن است مختار باشم، فقط ممکن است و نه چیزی بیشتر. اما در همه‌ی آم چیزهایی که کلیت شرایط زندگی‌ام را تعیین می‌کند، مجبور هستم. باید شرایط را قبول کنم. البته مختار هستم که قبول نکنم ولی این اختیاری است که دل‌خواه کسی نیست. می‌خواهی قبول کن و الا هیچ نخواهی داشت. می‌دانم که دارم کلی حرف می‌زنم و کلی حرف زدن راحت‌ترین کار دنیاست. مثل همه‌ی کارشناسان تلویزیون، مثل همه‌ی منتقدان این مملکت، مثل همه‌ی سیاست‌مداران و سیاست‌گذاران که کلی حرف می‌زنند و وقتی حکایت به "مصداق"‌ می‌رسد، دم فرو می‌بندند یا محترمانه صورت مسأله را پاک می‌کنند. می‌دانم. اما ماهیت مسأله کلی است. وقتی از شرایط حرف می‌زنم، دقیقا از چه حرف می‌زنم؟ از همه‌ی کلیت‌هایی که چگونگی زندگی من و شما را تعیین می‌کند. این‌که چه‌کاره هستید/هستم؟ این‌که کجا زندگی می‌کنید/می‌کنم؟ این‌که چقدر درآمد دارید/دارم؟ که باز هم وابسته می‌شود به سوال اول‌. در این‌هاست که شما/من مجبوریم/م. و گرنه ای بسا که بتوانم تعیین کنم که چه بپوشم یا چه بخورم؟ هر چند که حتا شاید در این مسائل هم مجبور باشم، خصوصا مورد اول... نمی‌دانم. اما دردم می‌آید که نمی‌توانم کاری بکنم. اشاعره و معتزله را در بینش اسلامی دبیرستان که می‌خواندم، می‌خندیدم که این‌ها دیگر چه .س‌شعر هایی‌ست. مگر می‌شود کسی یا کسانی معتقد باشند که جبر در همه‌ی شئون زندگی ریشه داشته باشد؟ و یا بالعکس. هی‌هو. اما دقیقا همین‌طور است. متاسفانه همین‌طور است که آن اعراب می‌گفتند. و پیش از آن‌ها فلاسفه‌ی یونانی. بی ذره‌ای کم‌و‌کاست همین طور است. می‌شود که در تمام شئون زندگی مجبور بود و تن به شرایط داد و کاری هم نکرد. یعنی نشود که کاری کرد.

می‌توانستم موز فروشی بشوم دور میدان جمهوری. سیگار فروشی بالای میدان ونک. تعویض روغنی در سه‌راه آذری. یا راننده‌ی اتوبوس خط بهارستان-پیروزی و دائما نشئه باشم و یک خط مستقیم را بگیرم و بروم و برگردم تا شب شود. می‌توانستم اما نشدم. باید خوشحال باشم؟ مرغ همسایه غاز است؟ "چو عنقا را بلند است آشیانه است" حکایت ما؟ و باید "قناعت کنم به تخم‌مرغ خانه"؟

گاهی اوقات با خودم فکر می‌کنم که همه چیز را ول کنم. نمی‌توانم. نمی‌توانم و باید بپذیرم. حتا اگر شرایط به بدی عهدنامه‌ی گلستان باشد. هر‌چه باشد. هر‌چه باشد باید قبول کنم. هر بلایی دلش خواست، سرم بیاورد؛ مهم نیست.

که از خیابان پایین برویم و هوا سرد باشد و جرأت نکنیم دست از جیب بیرون بیاوریم و من بگویم که عاشق سادگی‌اش بودم وقتی داشت جوراب‌ها را جلوی دوربین‌ات توی تشت می‌شست و زیرجلکی به بالا نگاه می‌کرد و من به خودم می‌گرفتم و  تو سر تکان بدهی برای منی که این‌کاره نبودم و بازیگری به هیچ کجایم نمی‌برد و اگر او نبود شاید سه روز هم دوام نمی‌آوردم و تو می‌ماندی و فیلمت و حالا بگرد دنبال نابازیگر دیگری مثل من و پیدا نکن و شاید دور تفنن جدیدت را هم خط بکش و من عشق‌ احمقانه‌ام را نگهدارم برای خودم نه این‌که حالا پیش تو اعتراف کنم و در بیایم که توی همین خیابان لعنتی بود که دنبالش می‌رفتم و گریه می‌کردم او پا تند می‌کرد و من اصرار مثل بچه‌ها که دست‌کم بگو کس دیگری هست و او پا پس کشان که آری و منِ خر را بگو که دوزاری کجم نمی‌افتاد که کس‌اش تو بودی و من هیچ.

برای سلامتی آقا امام زمان صلوات، یعنی چه؟ مگر نه این که به باور شیعه‌ی اثنی عشری او حیّ است و جماعت منتظر؟ پس اگر زنده است و ذی‌وجودی را یارای ره زدن بر حیات‌اش نیست و تقدیر بر ظهور رفته، صلواتِ جماعت بر سلامتی وی چیست؟ و اگر صلوات بر حیات وی موثر است، یعنی نقصان سلامت‌اش ممکن است؟ یا که رندانه بایست شانه خالی کرد و رفع تکلیف که  اسرار الهی کس نمی‌داند خموش؟!

مزد آن گرفت جان برادر، که نموده شد و آبدیده‌تر! هر چه هولوگرام در جهان بود را به هیچ‌ انگاشت و سر خود گرفت، که این‌گونه باشد طریقت نموده‌شده‌گان و آبدیده‌گان. که در آبدیده‌گی استعارتی باشد بر اهل معنا، همو معنا دریافت که او آبدیده بود.

شمال از شمال غربی یا جنوب از جنوب شرقی؛ با لعبتان پی‌چی‌فوورووم یا با برقعِ ننه کلثوم، بر مصاحبت دوستان یا بر مصاعبت دشمنان...

                                                         هیچ یک سخنی نگفتند

                                                                 نه میزبان

                                                                     و

                                                                نه میهمان

                                                          و نه گل‌های داوودی

جهان با هولوگرام نادیده‌اَش بر گرده‌ی نموده‌شده‌گان پا می‌فشارد که هین، منم! و زیرک آن‌که گرده اندکی رها کرده، دمی فرو برده و بر مدار خویش چنان رود که جخ نه جهانی بوده و نه گرده‌ای.

بیت:

                                                ما را سری‌ست با وی که گر خلق روزگار

                                               دشمن شوند و سر بنهند هم بر آن سریم!

که        کلفتی از پوست خود شماست، تعارف نمی‌کنم به جان شما!

که        لکاته‌گی دیفالت کون و مکان است، باور بفرمایید قربان!

که        ما هماره پند قائد خویش به گوش گرفته " هم بر آن سریم" 

که       "چون دوست دشمن است، شکایت کجا بریم" ها را رها کن جیران، ببخشید عاشقا، اندر دل آتش درآ، دیوانه یا ویرانه یا بیگانه هم حتا بشو، ت.خمت نباشد ای دیر به‌دست آمده که بس زود، آتش زدی و چون دود و اینا و مباد که بروی و از جنوب از جنوب شرقی و عبدالمالک ریغی و ما بمانیم و حوضی و ابریقی.

و تمت هذا به یوم ثمانی شهر اغسطس فی سنه تسع و الفین

فرضیات مدل:

ارّه‌ای معمولی را تصور کنید. با سری باریک و انتهایی پهن. با یک لبه‌ی صاف و یک لبه‌ی دندانه‌دار.

پویایی‌های مدل:

تصور کنید که این ارّه قرار است در ماتحت‌تان فرو رود.

نتایج مدل:

1-  ابتدای ارّه همواره بهتر از انتهای آن است.

2-  فرو رفتن یکباره، همواره بهتر از فرو رفتن تدریجی است.

3-  بیرون آمدن یکباره، همواره بهتر از بیرون آمدن تدریجی است.

4- فرو رفتن ارّه همواره راحت‌تر از بیرون آمدن آن است.

5- استفاده از ژل لوبریکانت وضعیت را بهبود نمی‌بخشد.

آزمون جامع دوره‌ی دکتری: یک بررسی موردی

ارّه‌ی آزمون جامع، شش ماه است که بی‌استفاده از لوبریکانت تدریجاٌ در حال فرو رفتن است و تقریباً به انتها (دسته) رسیده است. سه‌شنبه‌ی هفته‌ی آینده به یک‌باره بیرون کشیده خواهد شد و اگر P=1 نباشد، شش ماه تدریجی دیگر در راه خواهد بود.

هم‌چنین داریم

G = f(x)                                                                                                        

Lim G = ∞

                                                                                              x1

که در آن:      P = احتمال قبولی در آزمون جامع

 G=درد ناشی از فرو رفتن ارّه

x  =نسبت طول فرو رفته شده به طول کل ارّه ( x بین صفر و یک است)

 

1

پیرمرد، نشسته بر لبه‌ی سکوی خروجی متروی نواب، شاخه‌های مریم را از این دست به آن دست می‌دهد و خودش را بیشتر در کاپشن سربازی کهنه‌اش می‌پیچد. به بوی مریم جلو می‌روم و شاخه‌ی پر و پیمانی را انتخاب می‌کنم. چند حاجی؟ سیصد. هزاری را می‌دهم و منتظر باقی پولم می‌شوم. بعد از چند دقیقه، دست‌های لرزانش دو تا پانصدی پس می‌دهد. از بین پول‌هایش، یک دویستی بر‌می‌دارم و پانصدی را پس می‌دهم. نگاهی می‌کند و سرش را می‌اندازد پایین.

مریم‌ها تا صبح، در گرمای هال خانه، پژمرده شدند.

2

یک تن ماهی، دو تا تخم‌مرغ و پنج نخ مگنای سفید؛ منتظر است تا بقال سر کوچه باقی پولش را بدهد که وارد مغازه می‌شوم. وینستون مدیوم هر شبه‌ام را می‌خرم و می‌آیم بیرون. سر پیچ کوچه که فقط یک نفر از آن رد می‌شود، دوباره کارگر افغانی را می‌بینم. خریدهایش را دست گرفته و کنار می‌ایستد تا اول من رد شوم.

پست‌اَم می‌آید. حالتی مراست که شرار نوشتن را مجال خاموشی نخواهم داد؛ خلاف همیشه. نور کم و برودت لاجرم، تدخین بسیار و خماریِ ناگوار، چنان‌اَم در فشار نهشته است که آمد و شد پیاپی و چندپاره‌گیِ روزمره‌گی، چنان‌اَم نکرده بود. این‌گونه باد.

اول این‌که، نومید شدم از خواندن "دیوانگی در بروکلین". اسطوره‌‌ی ذهنیِ برساخته شده از خواندن "سه‌گانه نیویورک"، یک‌سره بر باد رفت. شکر که آن دیگری وونه گاتِ قهرمان- بمرد و مجال اسطوره‌شکنی و آشنایی زدایی را به گور برد. هی هو؛ این‌گونه باد.

دوم این‌که، تهرانِ بارانی، از آن حرف‌هاست. این شهرِ غمگین، بدون اِلِمان* باران و ابر، آن‌قدر دل‌مرده و همیشه‌گی است که عمری را و قومی را کفایت کند، چنان که عمری دگر بباید. ببین که باران و پاییز چه بر سر آن می‌آورد. کاش جای مرتضی بودم، در سپرده به زمین. کاش جای پسرک بودم در into the wild. کاش جای خوداَم بودم در خوابگاه شهرک. که حالا دور است. دور.

سه دیگر آن‌که، پریروز - دوستان می‌دانند که هر آن‌چه گذشته است را پریروز می‌خوانم- نشسته بر صندلیِ گود‌رفته‌ی میدی‌باسی نارنجی رنگ، در میانه‌های راه تهران، آن‌جا که دانه‌های تگرگ بر شیشه‌ی بخارگرفته‌ی کنار دست‌اَم می‌خورد و صدا‌یش آرام‌اَم می‌کرد، به یاد تناقضی دیرین افتادم. نه، ابتدا به "الف" بورخس فکر می‌کردم که میان‌بر زدم و ناگه رسیدم به آن لعنتی. که ابدیت اصلن یعنی چه؟ تا کی دقیقن؟ ذهنِ پراگما که ابدیت نمی‌شناسد، می‌شناسد؟ پیش‌ترها دغدغه‌ی اصلی‌اَم این بود که پس از مرگ، تا کی باید در بهشت یا جهنم ماند؟ حال که بهشت و جهنم شوخیِ بچه‌گول‌زنکی بیش‌تر نمی‌نماید، آن تناقض این‌گونه رنگ عوض کرده است که اصولن پس از مرگ تا کی؟ معمولن این‌گونه خود را تسلی می‌دهم که مفهوم زمان، متعلق است به جهان ماده و در جهانی غیر از آن‌چه همه می‌شناسیم، زمان، بی‌معنی‌ست. ناگزیر ابد نیز بی‌معنا خواهد بود. اما می‌دانم که بنیان این جواب، تا چه پایه سست است. اتفاقی که معمولن در این شرایط برای‌اَم پیش می‌آید این است که میدی‌باس ترمزی شدید می‌زند؛ یا عادل فردوسی‌پور داد می‌زند که چی کار می‌کنه این بازیکن و من سقوطِ آزاد می‌کنم به روزمره‌گی همیشه‌گی. یادم می‌رود تا بار دیگر. که نمی‌دانم کِی خواهد بود.

چهارم آن‌که، در همان میدی‌باسِ معمولن نارنجی و در همان مسیر تهران- شمال که باشی، از گردنه‌‌ی همیشه مه‌گرفته‌ی گدوک که سرازیر شوی به سوی سرسبزی شمال، جایی‌ست که سه نفر از چهار جدّ من، آن‌جا خفته‌اند. برای همیشه. طنز قضیه این‌جاست که ایشان هر چه در زنده‌گی از هم دور بودند، به گاه مرگ به یکدگر نزدیک‌اَند. قرابتی ابدی. مسأله از این‌جا شروع می‌شود که هر وقت که از این منطقه عبور می‌کنم - یعنی دقیقن هفته‌ای دوبار، یک بار رفت و یک‌بار برگشت، مثل مهدی رفت و برگشت**- ناخواسته و خودکار، فاتحه‌ای می‌فرستم، اشتراکی. یکی برای هر سه. و تناقض معمولن معتبر این است که معتقداَم که این، کاری‌ست عبث. شاید هم خنده‌دار که تو آیه‌ای بخوانی – متنی به زبان عربی- و مُرده، در آن دنیا، خوش به حال‌اَش بشود. می‌دانم و می‌خوانم! قدرت تربیت است یا چیزی دیگر؟ نمی‌دانم.

* اعراب گذاشتم، نه به قصد توهین به مخاطب، از این رو که خود معمولن المان را آلمان می‌خوانم.

**  اشاره به زمانی که مهدی کله معروف به مهدی هاشمی‌نسب، بازیکن پرسپولیس بود و به رقیب دیرین دو بار گل زد؛ هر دو با سر، یک‌بار بازی رفت و یک‌بار برگشت.

- خواستم مطابق دستور زبان مورد استفاده‌ی شاملو بنویسم، (زنده‌گی جای زندگی و …) اما حالا می‌فهمم که دشوار است، پس ما چی کار می‌کنیم؟ بی‌خیال می‌شویم.

- شمع پنجم رو هم فوت می‌کنم. تنهایی. پنج سال است که می‌دوم.

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>