آموزش آنلاین فارکس Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

دوستی روایت ‌کرد از یک پزشک و یک آهن فروش. پزشک، داماد‍‍‍ِ کوچک‌تر بود و آهن فروش، دامادِ بزرگ‌تر. بر عکس زن‌ها‌شان که همه شباهت بودند، هیچ چیز این دو ماننده نبود که هیچ، گویی در دو سرطیف تفاوت ایستاده بودند. یکی آن‌چنان بندی قواعدِ نوشته بود که به یقین هیچ شبی را تا صبح زنده نگاه نداشت که فردا را به تمام بخوابد؛ هیچ طعمِ ایستادن بر لبه را نچشید و به گمان، اگر شهوت مانع‌اش نبود، لبان زن را نیز نمی‌بوسید، مبادا که مرضی مسری راهِ سلامت‌اش بزند. آن دیگری، شکم‌باره‌ای، باده‌نوشی استوار که شبی بی باده سر بر بالین ننهاد،  از بیدار باشِ صبح تا گاهِ چاشت، دودِ  اولین بیست نخ را با ولع به درون می‌کشید و تا هنگامِ خفتن، سومین بیست نخ را نیز خاکستر کرده بود، آن چنان که  به یاد ندارم‌اش، مگر با شارب زردش از زور دود سیگار و بساط کباب و چارلیتری عرق گوشه‌ی انبار.

آهن‌فروش، نمرد تا آن‌ گاه که خود پزشک را در گور کرد، در سن پنجاه و اندی. خود، سالی دَه بعد از پزشک زیست، همه در کار لذتی جدید.   

به دعوتِ دانشجو. آن که پرسیدمان اگر روزی به انتهای عمرت باقی باشد، چه خواهی کرد؟

تکنوازی دوتارِ حاج قربان تو شب سکوت کویرو هزار بار گوش می‌کنم. تخیلات جنسیم رو عملی می‌کنم. صد سال تنهایی و ناتور دشت و شب مادر و تقدیم به ازمه رو یه بار دیگه تورق می‌کنم. نشئه می‌کنم. قطعن تهران نمی‌مونم.

 

 

توی حیاط برای خودم یللی می‌روم که بو به دماغم می‌خورد. صبح به این زودی و بو به این خوبی؟ باید از آشپزخانه باشد. هر چند قاطی‌اش بوی زهم و خامی هم هست، اما به ریسک‌اش می‌ارزد. پشت درختِ انجیرِ حیاط سنگر می‌گیرم تا زن[1] از خانه برود بیرون. حالا وقتش است. به سرعت خودم را از راه‌پله‌ها می‌کشم بالا و وارد آشپزخانه می‌شوم. احتیاط می‌کنم تا کیسه‌ی نایلونی خوش‌بو را بی‌صدا از روی سینک بردارم و دوباره برگردم توی حیاط. فعلن صدایی نیست. مشغول ماهی اول می‌شوم که. . . پیش پیش پیشتِ. سرِ ماهیِ یخ‌زده را به دندان می‌گیرم و الفرار. دمپایی از کنارم رد می‌شود و ساقه‌ی نسترن را می‌شکند. حر.ام‌زاده. مرد[2] فحش می‌دهد و دودستی می‌زند توی سرش و سعی می‌کند تا نسترن را صاف نگهدارد. بدشانس است بیچاره. تا آن‌جایی که من می‌دانم، زن عاشق نسترن‌های حیاط است.



[1] خانم فنبری

[2] مش قاسم: دروغ چرا؟ ‌تا قبر آ آ آ ‌آ

به مسافرکش‌ها نمی‌بُرد. تر و تمیز و اتوکشیده، با پژوی عنّابیش جلوی پایم ترمز کرد. کناردستش، زنی روی صندلی جلو نشسته بود که ابتدا فکر کردم همسرش است. تو دلم گفتم مسافرکش را چه به گوشی N95 و هدفون بلوتوث. حدسم اما درست نبود؛ سیدخندان را رد نکرده بودیم که سیل تلفن‌هایش شروع شد و به جرأت، تا خود انقلاب ادامه داشت.

- نه به جان شما، نقدی اگر بخواهید شاید بتوانم کیلویی چار و هشصد ردیف کنم که دو تُنش می‌شود نه و ششصد؛ تازه این خرید هفته قبل است، اگر خرید روز باشد کمتر از پنج و صد نیست.



- رضا، ورق استنلس استیل هیژده موجودی داری؟ عجب یزیدی هستی، تو که دیروز می‌گفتی چار و صد، حالا که من طلبه شدم، شد چار و دویست؟ چی؟ نه، از مرتضی چی؟ نمی‌تونی ازش واسم بخری؟ بزن تو سرش، چار تومن بِکّن ازش.



- نه، چقدر گیر می دی تو آخه. تو فاطمی هستم. نه، دارم می‌رم بازار. شاید واسه شام هم نیام خونه. امروز می‌خوای بری خونه‌ی مامانت؟ مگه قرار نبود پنج‌شنبه بری؟ ببین فرزانه، امروز می‌برمت، ولی عمرن اگه بذارم پنچ‌شنبه هم بری. حالا هم نداریم. امروز می‌برمت، ولی پنج‌شنبه حق نداری بری‌ها. کار نداری؟ خداحافظ. نه، یا امروز یا پنج‌شنبه. کاری نداری بهت می‌گم؟ خداحافظ. پشت خطی دارم. خداحافظ.



زن مسافر صندلی جلویی که پیاده شد، راننده کمی مکث کرد و نگاه کشدارش را کشید روی لمبرهای برجسته‌ی زن؛ که داشت از ماشین دور می‌شد. چند ثانیه بعد که زن لای جمعیت گم شد، راننده به خودش آمد و پایش را گذاشت روی پدال.

 

بالاخره به آرزویش نرسید. همیشه به من می‌گفت که "خانم قنبری، تو رو خدا زنگِ آخر رو که زدن، تو یه ذره دیرتر برو، من زود کلاس‌ها رو تمیـــــــــــز می‌کنم و بعد با هم می‌ریم. می‌ترسم اینجا توی مدرسه‌ی خالی بمیرم". پیر بود و توی قلبش باتری داشت. انگار می‌دانست که به سال جدید نمی‌رسد.

بعد از ریختن چایِ زنگِ تفریح دوم بود؛ همکارها آن‌قدر هول شدند که کسی یادش نیامد به آمبولانس زنگ بزند. وقتی تمام می‌کرد، توی آبدارخانه تنها بود.

 

تا گردن فرو رفته‌ام.

فکر می‌کردم که "مرا سِّری‌ست با جانان". نه نیست. همه چیز در حد "اجاره خونه‌ی سال دیگه"‌س و "پرتقال چه گرون شده".

 دَر می‌آیم؟

 حالا عشق کتابم به کنار که دلم را خوش می‌کنم به خواندن کتابِ مترو؛ حالا ایرادی ندارد که مدت‌هاست به سینما نرفته‌ام؛ حالا به درک سیاه که چپ و راست کوه رفتن با عاصی را دو‌دَر می‌کنم. اما این‌که آن‌قدر خوابم بیاید که برای فوتبال چمپیونز لیگ بیدار نمانم؛ این‌که "کلاغ‌پر" را دوبار به فاصله‌ی یک هفته در اتوبوسی لکنتی ببینم؛ و این‌که شلوار پارچه‌ای بپوشم و ته‌ریش، که کارم گره نخورد...باید دَر بیایم. 

جغد در کمد لباس‌ها وول می‌خورَد. سعی می‌کند در شلوغی لباس‌ها بال‌هایش را به هم بزند. نمی‌داند چه‌طور از پنجره‌ی بسته گذشته و آن‌قدر بی‌صدا وارد خانه شده که خواب زن و مرد جوان را آشفته ‌نکرد. جغد آرام می‌گیرد و منتظر می‌ماند.

***

زن زودتر بیدار می‌شود. فکر می‌کند که صدای شیون شنیده است. مرد را تکان می‌دهد. نگاه‌اش می‌کند.

***

مرد وارد واحد 7 می‌شود. بلند صدا می‌زند ولی پاسخی نمی‌شنود. به آشپزخانه نگاهی می‌اندازد. دستشویی را دید می‌زند. به اتاق خواب که سرک می‌کشد پرهیب برهنه‌ی زن را روی تخت تشخیص می‌دهد. جلوتر می‌رود و دستان‌اش را بر پستان‌های درشت زن می‌گذارد. زن، دستان‌اش را بر پشت مرد حلقه کرده و تکانش می‌دهد. نگاه‌اش می‌کند.

***

جغد، با سروصدا از کمد بیرون می‌آید. زن، هراسان از خواب می‌پرد. آن را می‌بیند. مرد را تکان می‌دهد؛ پستان‌های‌اش می‌لرزد. جغد، نگاه می‌کند. جغد را، نگاه می‌کند. مرد، خواب‌زده راه می‌افتد. از واحد 7 می‌رود بیرون.

***

جغد بر سینه‌های زن نشسته است. از زیر چنگال‌های‌اش، خون بر پوستِ سفیدِ پستانِ متورمِ زن، جاری‌ست.

 سرش را که از روی کتاب بلند کرد، ساعت اولین چیزی بود که روبه‌رویش بود. نگاهی به پنجره‌ی پشت سرش انداخت. خیس بود از باران. نمی‌توانست ادامه دهد. می‌بایست اندکی دست نگاه دارد. صدای جیرجیر صندلی زیرش بلند شد وقتی که می‌خواست خودش را تکان بدهد. از پشت میز بلند شد؛ کتاب‌ها را بست و رفت جلوی آینه. چیزی حس نکرد. جلوی پنجره که رفت تازه شدت باران را احساس کرد. از آن باران‌های مخصوص این‌جا. ریز و پیوسته. آرام اما سمج و مداوم. هوا کم‌کم داشت تاریک می‌شد که تصمیم گرفت بزند بیرون. از در حیاط که بیرون می‌رفت جیب‌هایش را گشت. فکر کرد یادش رفته اما آن‌جا بود. کبریت توی جیب راست شلوارش. برآمدگی‌اش را که حس کرد خیالش راحت شد. لازم بود اندکی برود تا برسد به ریل راه‌آهن پشت کوچه. باران هم‌چنان می‌بارید. قلوه‌سنگ‌های ریز و درشت روی ریل مزاحم راه رفتنش بود. اما انگار حس‌شان نمی‌کرد. کنار ریل، کوره‌راهی بود و آن‌طرف‌تر، شالیزار برنج که ساقه‌های برنج‌اش، تازه‌تازه داشتند بلند می‌شدند. البته اگر این باران‌ها دست برمی‌داشتند. ذره‌ذره داشت خیس می‌شد. اول موهایش و بعد هم لباس‌هایش. به پیچ ریل نگاه کرد که داشت توی مه رقیق گم می‌شد. و راه کنار ریل که انگار دلش می‌خواست همه‌جا از ریل آهنی تقلید کند؛ او هم سعی می‌کرد خودش را در پیچ دور مه‌آلود پنهان کند. همه‌ی این‌ها به نظرش مسخره آمد. صدایی از پشت سرش شنید. صدای باران بود که خودش را بر سکوت تحمیل کرده بود. راه که می‌رفت سنگ‌های لیز روی ریل از زیر پایش در می‌رفتند. با سماجت ادامه می‌داد. حالا کم‌کم داشت از محوطه‌ی شهر خارج می‌شد. بعد از شهر، حالا دو طرف ریل شالیزار بود، می‌بایست سبز باشد اما در این هوا بیشتر به آبی می‌برد. شاید هم سرمه‌ای. نمی‌توانست خوب تشخیص بدهد. شیشه‌ی عینکش خیس شده بود و چیزها از پشت این شیشه‌ها شکل خودشان نبودند. خواست شیشه‌ها را با پیراهنش پاک کند اما کاری از پیش نبرد. تارتر شده بودند. هر طور که بود فرقی نداشت. دست‌هایش را به‌زور در جیب شلوار خیسش فرو کرد. دوباره برآمدگی کبریت را حس کرد. آوردش بیرون. آن هم داشت خیش می‌شد. از جیب پیراهنش سیگار را درآورد. نم‌کشیده بود. با هر زحمتی که بود سیگار نم‌کشیده را با کبریت نیمه‌خیسش روشن کرد. طعمش عوض شده بود. بادی که می‌پیچید توی پیراهنش داشت می‌لرزاندش. تصمیم گرفت روی ریل بنشیند. دوباره به پیچ دور از دسترس مه‌گرفته‌ی خیس نگاه کرد. انگار داشت بازیش می‌داد. هرچه می‌رفت بهش نمی‌رسید. فرار می‌کرد و پشت مه که حالا داشت غلیظ‌تر می‌شد، قایم می‌شد. تاریکی هوا را هم اگر اضافه می‌کردی که هیچ. سیگار داشت تمام می‌شد. نشست روی ریل. خیسی شلوارش را می‌توانست احساس کند. به باریکه‌ی راه که نگاه کرد، دیدش. نتوانست بفهمد که چرا قبلش صدایش را نشنیده است. صدای چرخیدن. مرد سوار بر دوچرخه‌اش به آهستگی نزدیک می‌شد. دوچرخه‌اش کهنه بود، مثل خودش. نتوانست سنش را حدس بزند ولی فکر کرد باید پیر باشد. نمی‌دانست ولی می‌بایست پیر باشد. به چرخ‌های دوچرخه نگاه کرد که مرد را به او نزدیک می‌کردند. آهسته رکاب می‌زد و صدایی از دوچرخه بلند نمی‌شد. شاید هم زیر صدای باران گم شده بود. سیگارش را که لای علف‌ها پزت می‌کرد، مرد و دوچرخه رد شده بودند. چمباتمه نشسته بود و به روبه‌روی محو نگاه می‌کرد. صدای غورباقه‌ها هم درآمده بود. سکوت و صدای غورباقه‌ها. و چرخ‌های دوچرخه که فقط بلد بودند دور خودشان بچرخند. می‌خواست سیگار دیگری روشن کند ولی نکرد. نور شدیدی را دید که داشت از پشت پیچ به او نزدیک می‌شد.نور زرد پررنگ متضاد با فضای دوروبرش. زرد و گرم. صدا را هم حالا می‌شنید. سوت ممتد قطار که لحظه‌ای قطع نمی‌شد. نمی‌دانست چرا؟ فاصله‌شان زیاد بود. هنوز که نرسیده بود، چرا سوت می‌کشید؟ دوباره مرد پیر را دید که این‌بار خیره نگاهش می‌کرد. دوچرخه‌اش نبود. حسابی زیر باران آب‌لمبو شده بود. زل زده بود به خیسی هیکلش. نشسته روی ریل دوباره سوت قطار را شنید. این بار خیلی نزدیک بود. گرمای دیزل و چرخ‌هایش را می‌توانست احساس کند. کبریت را آورد بیرون. اما کاملا خیس بود. پیرمرد خواست فریاد بکشد اما فقط نگاه کرد او را که نشسته بود روی ریل‌های براق. قطار که رسید او را چند متری به هوا پرت کرد و آن‌طرف پل انداختش روی علف‌‌ها. پیرمرد برگشت و سوار دوچرخه‌اش شد و آهسته آهسته، مثل همیشه شروع به رکاب زدن کرد. به عقب که نگاه کرد قطار را دید که ایستاده و از بدن خیسش بخار بلند می‌شود. بخار گرم زیر نور زرد دیزل.

کلید را توی دستش تکان داد. خوب شد که یادش مانده بود که کلید دروازه را بردارد. دروازه را بی‌صدا باز کرد. باران داشت قطع می‌شد. از لباس‌های پهن شده روی بند، آب می‌چکید. برشان داشت و گذاشت‌شان روی پله‌ها. کفشش را درآورد و از پله‌ها رفت بالا. رفت به اتاقش. لباس‌های خیسش را که عوض می‌کرد نگاهش افتاد به کتاب‌ها. حالا صدای جیرجیر صندلی تبدیل به خاطره‌ای دور شده بود. از بیرون، صدای اذان صبح می‌آمد.     

                                                                       خرداد هشتاد و دو   

     زن میان‌سال، آخرین حقوق‌اَش را گرفت و حساب‌اَش را بَست. دیدزنان و مدارکِ

 افتتاحِ حسابْ در دست، برای گرفتنِ اولینْ حقوق،‌ منتظرم. و خوشحال‌؛ مانندِ زن.    

بعد سه سال دیدم‌اش. برای ندیدنش زمان زیادی بود. ناسلامتی یه وقتی دوستی صمیمی بود. رفیق گرمابه و گلستان. از اون دوستی‌هایی که فقط تو دوران دانشجویی و تو خوابگاه‌ اتفاق میفتن. زیاد تغییر نکرده بود. پیشونیش فقط یه ذره بلندتر شده بود و چشماش یه ذره گود رفته‌تر. اوایلش داشت خوب برگزار می‌شد. کلی خندیدیم و یاد گذشته‌ها کردیم. خوبی قضیه این بود که سوار ماشین بودیم و سرمای بیرون رو زیاد احساس نمی‌کردیم. یه ربع که گذشت، مجبور شدم نوار روشن کنم؛ چون سکوت بینمون کم‌کم داشت اذیت می‌کرد. گفتم جایی رو می‌شناسی که هنوز هم قلیون داشته باشه؟ می‌شناخت. پارکینگ سه، ساحل بابلسر. قلیونو که می‌کشیدیم، مجبور شدم از چیزهایی صحبت کنم که بی‌ربط به نظر می‌رسید. رد صلاحیت‌ها و این‌که بعد n سال، ساحل دریا از برف سفیدپوش شده. یاد خوابگاه افتادم که چرا اون‌جا این‌جوری نبود که مجبور بشیم چرت‌و پرت بگیم در واقع. وقتی صحبت می‌کردم، به دریا نگاه می‌کرد، شوخی نمی‌کرد مثل قدیم‌ترها. یه موقعی آخه بمب خنده بود، ولی آدمی که الان جلوم نشسته بود، ربطی نداشت به کسی من می‌شناختم. شاید اون هم همین حسو نسبت به من داشت. شاید به همین خاطر تو چشمام نگاه نمی‌کرد. قلیون رو به زور تموم کردیم و بعدش من سردرد بدی گرفتم. یه جور هم‌زمان احساس کردیم که باید از کافه بریم بیرون. می‌دونستم که تموم شدن قلیون مترادف اینه که برسونمش در خونشون و خداحافظ. می‌دونستم که اون هم می‌دونه. دلم می‌خواست زودتر تموم شه. دیگه سعی نکردیم که حرف بزنیم. رسوندمش و یه تعارف کرد که بریم بالا. تشکر کردم و پامو گذاشتم رو گاز. کاش نمی‌دیدمش.

.

.

چو برخیزند

بنشانند

نهالِ شوق در خاطر